خدایا

 
 
از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد
نه آنچه را که آرزو داری،
زیرا گاهی آرزوهای تو کوچکست و شایستگی تو بسیار



*********************************************







چهارشنبه 9 بهمن1392 |

 
 

قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن .

از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من گذر کردم

اشکهایی را بریز که من ریختم

دردها و خوشیهای من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم...

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن

همانطور که من انجام دادم ...

بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی....

 

                             *****************************

 

 

به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو

 

 

                             ******************************





پنجشنبه 4 آبان1391 |

 
 



جمعه 19 خرداد1391 |
پرسید بخاطر کی زنده هستی؟


با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم


داد بزنم : به خاطر تو


بهش گفتم: بخاطر هیچ کس


پرسید: پس به خاطر چی زنده هستی؟


با اینکه دلم فریاد می زد به خاطر تو


با یک بغض غمگین


گفتم : به خاطر هیچ چیز


ازش پرسیدم: تو به خاطر کی زنده هستی؟


در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود


گفت: بخاطر کسی که به خاطره هیچ زنده است




....................................................................................................





منتظر لحظه ی دیدار توهستم

سهل است بگویم که گرفتار تو هستم

ای عشق تو رفتی و مرا ساده شکستی

من در پی این حادثه غم خوار تو هستم

هر چند که دور از منی ومن زتو دورم

بر جان تو سوگند که دوستدار توهستم



.....................................................................................................................


یکشنبه 10 اردیبهشت1391 |
الو...

الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست...


شنبه 19 فروردین1391 |
مرا بخوان
مرا انسان بخوان

شاید كه روزی بعد

برایت قصه ی عشقی بخوانم

تو را در فكر خود جایی دهم من

برایت با زبان شعری بگویم

مرا انسان بخوان
تا جان خود را

برای با تو بودن

همان قربانی دیرین بسازم

تو انسان بودن من را

برای خود نمی خواهی

تو می خواهی مرا

قربانی بازی بی معنای خود سازی

تمام گرمی روح مرا گیری و

از آن در دل سردت كنی آتش

مرا انسان نبودن راه تاریك است

تو از من راه تاریكی گرفتی
  


******************************************


حرفهای عاشقانه 2
این روزها خیلی دلم تنگ می شود...
دلم برای گریه های بی دلیل تنگ می شود.
دلم برای خنده های از ته دل تنگ می شود.
دلم برای همه بچه های خوب دنیا تنگ می شود.
دلم برای همه آدم های پاک و بی ریا تنگ می شود.
دلم برای همه مادربزرگ های پیر و مهربان تنگ می شود.
دلم برای همه لحظه های دلتنگی ام تنگ می شود.
دلم برای کودکانه ترین لحظه های شاد زندگی ام تنگ می شود.
دلم برای همه لحظه های بارانی سکوت و دعا تنگ می شود.
دلم برای همه چیزهای خوب خدا تنگ می شود.
این روزها خیلی دلم برای خدا تنگ می شود...




***************************************************


چهارشنبه 26 بهمن1390 |

شعر

 
 
من زنـــــــــــــــم..همزاد بارون،هم نژاد کوه و تیشه


طمع شیرین یه آغوش...معنیه درخت و تیشه

عطره من اگه بپیچه،ذهن شعرا تازه میشه

اگه دستامو بکارم سبز میشم تا همیشه

من زنـــــــم، که روحه عشق و میسپاره به سینه مرد

من زنـــــــــــــــــم ،مرحم درده دله عاشقای شب گرد

تنم از جنس بهارٍ

تو شبای کهنه و ســـــــــرد...تک درخت ایستاده...تو هجوم وحشیه تلخ

اما تو عمق نگاهم..یه قبیله بی کسی هست...روی هر گوشه قلبم،زخم بی همنفسی هست

من زنـــــــم،زن زمستون..زنِ شعرای پریشون...

رو تنم زخم یه غربت.....تو چشام هوای بارون....

من زنــــــــم..همزاد بارون،هم نژاد کوه و تیشه


جمعه 14 بهمن1390 |

 
 
قطعه شعر نیمه لاتی

ازم همون دوره ی بی سواتی
قربون اون حرفهای عشق لاتی

قربون اون مخلصتم فداتم
قربون اون من خاك زیر پاتم

قربون اون حافظ روی تاقچه
قربون حسن یوسف تو باغچه

قربون مردمی كه مردم بودند
اهل صفا اهل تبسم بودند

قربون اون دوره ی تر دماغی
قربون اون تصنیف كوچه باغی

قربون دوره ای كه خوش بینی بود
تار سیبیلا چك تضمینی بود

مردای ناب و اهل دل نداره
شهری كه بوی كاه گل نداره

بوی خوش كباب و نون سنگك
عطر اقاقیا و یاس و پیچك

بوی خیار تازه توی ایوون
تو سفره ای پر از پنیر و ریحون

بوی سلام گرم مرد خونه
تو حوض خونه رقص هندوونه

بوی خوش كتابهای كاهی
تو امتحان كتبی و شفاهی

قدم زدن تو مرز خواب و رویا
خدا خدا خدا خدا خدایا

حرفهای گریه دار نمی پسندین
میخواین یه جك بگم كمی بخندین

خوشابه حال اون كه تو محلش
هوای عاشقی زده به كلش

كسی كه قلبش اتصالی داره
می دونه عاشقی چه حالی
داره


یکشنبه 10 مهر1390 |

باران

 
 
                                                                  باران
 
 

باران مي بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته

ره مي سپارد امشب

در نگاهت، مانده چشمم

شايد از فکر سفربرگردي امشب

از تو دارم، يادگاري

سردي اين بوسه را پيوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم

ميچکد با نم نم باران به دامن

بسته اي بار سفر را

با تو اي عاشق ترين بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دريا

سينه ي من دشت غم ها

يادم آيد زير باران

با تو بودم با تو تنها

زير باران با تو بودن

زير باران با تو تنها

 

      

 

 

به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."


 

به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."


 

به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."


 

به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم


 

 

 

                                                                    



سه شنبه 13 اردیبهشت1390 |

 
 
سلامی دوباره




شنبه 27 فروردین1390 |

سهراب

 
 
دشت هایی چه فراخ كوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ من دراین آبادی پی چیزی می گشتم پی خوابی شاید پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی پشت تبریزی ها غفلت پاكی بود كه صدایم می زد پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم چه كسی با من حرف می زد ؟ سوسماری لغزید راه افتادم یونجه زاری سر راه بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ و فراموشی خاك لب آبی گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه چه كسی پشت درختان است ؟ هیچ می چرد گاوی در كرد ظهر تابستان است سایه ها می دانند كه چه تابستانی است سایه هایی بی لك گوشه ای روشن و پاك كودكان احساس! جای بازی اینجاست زندگی خالی نیست مهربانی هست سیب هست ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید كرد در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم كه دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه دورها آوایی است كه مرا می خواند ***شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت ، هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجباريست***

سه شنبه 7 دی1389 |

 
 
:: هر کس خدا را بپرستد و خق بندگی او را بجای آورد , خداوند به او بیش از آنچه می خواهد می رساند .
:: اگر سه چیز نبود , هرگز فرزند آدم سر تسلیم فرو نمی آورد : فقر و نیازمندی , بیماری و مرگ .
:: اسقاط تدریجی خدا بر بنده خود , این است که تمام نعمتها را بر او می بخشد و شکر و سپاس را از او می گیرد.
:: بخیل کسی است که در سلام کردن بخل ورزد. نيز می فرمایند : به کسی که سلام نداده اجازه صحبت ندهید.
:: کسی از نظر مقام و منزلت بزرگوارتر است که به زرق و برق دنیا در دست هر که باشد ارزش قائل نشود.
:: هر کس از کار فرو ماند و راه تدبیر بر او بسته شود , کلیدش مداراست.
:: بپرهیز از کاری که برای آن ناچار به عذرخواهی شوی . زیرا مومن نه بدی کند و نه پوزش طلبد ولی منافق هر روز بدی می کند و عذر می خواهد .
:: خداوندا مرا با احسان خود , فزون طلب منما و با بلا و گرفتاری ادب مکن.

 



سه شنبه 23 آذر1389 |
برای رهائی از گذشته با خود بخوان : من بازتابی از خاطراتم هستم. من جهانٍ در حالٍ گذار هستم.من جهانی هستم که در شرف زاده شدن است! من میخواهم که دویاره متولد شوم .. اینبار جوری دیگر...

                        *************************************

هرگز دنبال کسی نباشیم که بتونیم باهاش زندگی کنیم بلکه دنبال کسی باشیم که نتونیم بدونش زندگی کنیم پس حفظ آدما مهمتر از داشتنشونه و این به ما و نوع برخوردمون بستگی داره


                        **************************************

من از روئیدن خار سر دیوار دانستم که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها  



دوشنبه 17 آبان1389 |

سوال

 
 
اگه فقط ۶۰ ثانیه فرصت داشته باشین که باکسی که خیلی خیلی دوستش دارین صحبت کنین وبدونین دیگه هیچوقت نمیبینینش بهش چی میگین؟ا بدون شوخی جواب بدین





یکشنبه 11 مهر1389 |
حسنك كجايي؟
گاو ماما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.


حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛ چون او به موهای خود ژل می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری به او گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند؛ چون او با پتروس چت می کرد.

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد؛ چون زیاد چت کرده بود.

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت؛ ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .
ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلا حوصله مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.
او کلاس بالایی دارد، او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد؛ چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد،

به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.



یکشنبه 11 مهر1389 |

 

VPN